یک حسی را ؛ روزگاری اگر جایی ؛ جا گذاشته باشی؛ انداخته باشی ؛ هر چی ! ... و سال ها بعد ؛پس, گردو

خاک زمان ؛ دوباره برگردد ... داشته باشیش ... پیچ و تابش آشنا ... رفیق جیغ هایش باشی...؛ ویولونی

است؛ دم غروب آفتاب . ما آدم ها ..آهنگ های خودمان را داریم. آواها و آوازهای خودمان... زمزمه

های ریز جوانی را... بی هیچ تعارفی ...وقتی مال خودمان باشد... می شویم همان. صورتی با اخم و لبخند ...

ابروانی پیچ پیچ .. تاب و تاب ... شلوغ پلوغ ؛ لبی ..گاه آویزان ...گاه پر از نیش ..گاه هر چه که می

خواهی ... آن وقت می شوی کودک سال های دوری که سال هاست رفته است. چرا هنوز هم همان بچهء

رفته ایم؟چرا بزرگ نمی شویم؟ چرا قد نمی کشیم؟ چرا نمی شویم یک آرزوی دیگر؟ یک خواستنی ؛ بیشتر. حتی

بستنی.چرا نمی شوم یک آدم دیگری که خیلی ها دوست دارند؟ چرا هنوز .. نغمه ها برایم غمگین هستند؟ و من

این همه عمیق... می فهمم چه می گویند.چرا این همه؛ با چراها هستم؟ چرا این همه را دارم؟ چرا یک چیزهایی

به گوشم عوض شده اند؟ حتی آهنگ ها ..دیگر آن آهنگ هایی نیستند که می شنیدم؟یعنی همه اینها؛ آغاز

فصل هستند؟من چرا فصل های خودم را دوست دارم؟ چرا نمی خواهم آنها را از دست بدهم؟ چرا این همه

دلتنگ بوم, شب های, تاریکم؟ این همه دلتنگی تا کجا؟ دلتنگی های ادمی را باد می برد و باد را؛ آدم . این همه

ناموزونی از چیست؟ حتی جایت را که عوض می کنی ..راضی ات نمی کند.این صندلی نه؛ آن یکی.این خانه

نه؛ آن خانه.حتی کتاب ها هم پشت ویترین؛ جذاب نیستند.چشمک هایشان ... مرده است. حتی آقا تقی

..آن تقی آقای خودم نیست.یعنی من هم برای صندلی و خانه و کتاب و آقا تقی ... عوض شده ام؟

ولی چرا ماه؛ همان ماه است؟ چرا از دیدنش سیر نمی شوم؟ چرا ستاره ها بیشترند؟ چرا این همه؛ شب .. زیباست؟

چرا دیشب که ماه را دیدم... دلم خواست؟چرا آوای مهربانی ها .. هنوز هم نوازش مادر را دارد؟ چرا لحاف

قدیمی.. مادرانه هایم را می خواند؟ چرا چشمم نم کشید؟ چرا این همه بود و نبود هست؟ چرا این همه ها؛ تمام نمی شوند؟

چرا غم ..این همه زیباست؟و شادی این همه؛ باشکوه؟چرا این همه؛ چه را ست ؟ چه را ؟ باید بلند داد بزنی..بو

لند ... آن قدر که صدای حس هایت بلند شوند . هرچند آدم هایش رفته اند و یادها رفته است روزگاری بود و

روزی باد می وزید ؛مهتاب ... سفید بود؛ و گل...لای آب گلدانش ..نفس می کشید.

هاهاهاها ... برویدآدم ها ... من هنوز نغمه ام ... نغمه ها را حفظم. هنوز صورت ها را با چشم ها و پلک ها و لبخند ها

... یادم هست. من هنوز جعبه سحر امیزم را دارم با همان کلید زمخت ترسناکش که همه را ... قایم می کند و

من از این همه توانستن و سرسختی و به قول یکی ..قلدری ؛ سرشارم از فلوت.

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر ۱۴۰۲ساعت 18:14 توسط |