یک حرف هایی؛ حتی فحش و ناسزاهایی هست ...؛ که ممکن است از کسی در دلتان باشد؛ که تابحال؛ به خودش نگفته
باشید.
حتی ممکن است بخودت هم بد وبی راه هایی؛ بدهکار باشی .. ولی هنوز که هنوز است؛ بدهی هایت را نداده ای.
باید آن قدر جرات و شهامت داشت که بتوان همهء اینها را؛ صاف و ساده گفت. به راحتی, یک نگاه, سراپا خشم و
نخواستن .
یا آن قدر بزرگ باشی . آن قدر پر باشی .. که ببینی و بگذری.
اینکه با یک نقطه بیای و بروی ؛ چیزی را عوض نمی کند. این هم که ؛با حرف ها یت؛ یک طرفه پیش قاضی بروی؛
یا سر میز قهوه ات... به تنهایی بگویی؛ این هم چیزی را عوض نمیکند.فنجان؛ فقط داغی قهوه ات را می فهمد.
نهایت, اینهمه دور زدن و دور شدن و دور ماندن ... باز برمی گردد به خودت. و در خودت؛ پارک می شود ... و آن قدر
این دور؛ دور می خورد؛ که یک روز می بینی همه آن روزهایی را که می شد دور, فنجان چای و قهوه ای ؛ به شب آورد ...
زود تمام شدند و ... ؛دود شدند و ...؛ رفتند هوا.
شاید همه چیزهایی که فکر میکنی می بینی و هست؛نمی بینی و ؛ نیست. شاید خیلی چیزها ؛بافتنی های, از سر, بی حوصله گی های
بعد از ظهرهای زمستانی باشد؛که گذشته است. شاید هم واقعا همه چیز؛ همانی باشد که می گویی..ولی باز هم همه چیز؛ همه ای
نیست؛ که می گوئیم.ممکن است همه چیز خیلی ساده تر از این حرف ها باشد.خیلی ساده تر از هر ساده ای. بدبختی اینجا
است که ندانی نقطه را کی گذاشته و حرف ها؛را کی زده است . اینجا ؛ کاری از دست من برنمیآید...حتی نمی دانی قضیه
چی هست.
کاش حرف ها را همان موقعی بزنیم که باید بزنیم. کاش حتی سیلی ای هم بود؛ به وقتش بزنیم... مهربانی ها که جای خود دارد .
کاش خشم ها و داد و فریادهای مان را خوب و ساده و راحت بزنیم .. و به همان خوبی و راحتی و سادگی...بشنویم.
شاید واقعا اوضاع اونجوری نیست که فکر می کنیم؛ و همه اش ...یک سوتفاهم است.
حرف هایمان را امضا کنیم .
باید بدانیم کی با ما حرف می زند.
سه شنبه نهم فروردین هزار و چهارصد و یک