تا الان دقت کردید زمان چقدر تند و تیز می گذرد ؟ ... انگار هیچوقت از راه رفتن..خسته نمی شود. با این حال؛گاهی
یادت می آید که گاهی وقت ها؛روزگار هیچوقت به تلخی, تلخی هایی که فکر می کنیم نیست.
هر موقع از دو راهی نوشهر و رامسر می گذشتم فکر می کردم چرا نباید به نوشهر بروم؟انگار کسی نمی خواست من آنجا بروم.
همیشه هر وقت فرصت شمالی پیدا می کردم که معمولا نمی کردم؛ رامسر می رفتم و وسط بولوار پارک قشنگی که می خورد به
مهمان سرای قدیمی که رضاشاه آن را ساخت و کنار پنجره اتاقش با ضرب درهای خود حساب و کتاب دنگ و فنگ های
ساخت و سازهای روبرویش راداشت ... مهمان سرای رامسر را دید می زدم و ساعت ها در زمان های دوری که ندیده
بودم ..غرق می شدم و به صدای گنجشک ها وگاهی صدای چاق بلبل های ناپیدا در لابلای شاخه های درخت ها ؛گوش می دادم.
اهل قرض گرفتن نیستم ولی گاهی اگر موردی پیش بیاید و ارزشش را داشته باشد ؛مردانه قرض می گیرم که آن هم بسیار
بسیار به ندرت پیش می آید. از یکی از دوستان قدیمی سبیل تاب داده ام ؛ماشینش را قرض گرفتم . ماشینی که دوست
داشتم به جای دنده اتوماتیک داشتن ؛دنده خشن و نرم "دو هزارو دو" داشته باشد و بهت حال و هوای "از دیگران
دورتر" بدهد.یک بی ام و دو هزارو دو قدیمی وبه قول امروزی ها از رده خارج ؛گه دو هزارو دو بار می ارزد به این ماشین
هاکه یک مشت آلومینیوم زهوار در رفته اند. قبل حرکت؛ رفتم شهرمان ... و ده زیبایی که الان دیگر برای خودش
شهرکی شده و بیرون آن ده ؛ ماشین را با آبی که از کوههای ترکیه می آید ..شستم. با یک قوطی "دریا " ماشین را
براق کردم و با بی ام و لیمویی زدم شمال.
از اینجا تا مسیر شمال .. یک جاهایش بن بست های قشنگی دارد که مجبوری برگردی و دوباره راه را پیدا کنی .
زیبایی خوشمزه ای در راه ریخته ... و رنگ ها ؛ آدم را مست می کنند ... به خصوص آن جا که ؛ آب از آسمان می پاشد
شیشه ماشین و روی سقفش... ضرب می گیرد خدا.
نوشهر که رسیدم ویلای دنجی هست که سال هاست کلیدش دست "خانم جان" است . دو سه مبل و تشکچه و تیکه فرش
و گرامافون روسی اش زیر پارچه های گلدار محلی تمیز مانده اند و از شانس خوب من ؛ هیچ مشکل فنی پکیچ و اینها نبود. فقط باید
از خانم جان تشکر می کردم که سالهاست حواسش به این جا هست و فقط اینجا و آنجا تک دانه های موهای سفیدش
ریخته اند؛ که آن هم از مهربانی هایش کم نمی کند و من آن موها را با احترام؛ از لای مبل و روی فرش؛ برمی دارم و از
لای پنجره میدهمش ..دست باد.
یک دوش نرم خیلی چسبید .
چشمم که به کتاب های سالهای دور افتاد... حالم را خوب کرد. با کمی خرید از بازارچه شهر و پرکردن یحچال .. و نان و
ماست محلی؛شب آرامی را گذراندم.
محله پر است از تهرانی های پر جیغ و دادی ؛که تابلوهای روغنی جالبی از خنده ها و شلوغی های شبانه هستند و صبح ها گرم خواب
؛ ظهرها گیج و منگ .. و عصر ها روی مخ .. و شب ها .. نت های جازن . خانم جان می گوید آن قدیم ها اینجا اینها
نبودند.آن قدیم ها اینجا فقط پروانه ها می آمدند و بلبل های وحشی ؛ما بودیم و آسمانی پر از ابر. بیشترشان سالها بعد آمدند و
هیچوقت رنگ وبوی زندگی را در اینجا واقعا حس نکردند.انگار فقط باید از روی عادت یا پز های خانوادگی و چشم و همچشمی
های ویلایی ... هر تعطیلی که پیش می آید ...بدوند شمال . اماخانم جان هم مثل من می داند که بین آنها دو سه چهار پنج
شش نفری هست که بوی لیمو را می فهمند. سیب را به قول خودم قارچ می زنند ... ظهرها کته می گذارند و کباب نرم ...
سرخ می کنند ؛ و چای را در آرامش به می نوشند و هندوانه را در سکوت با شکوه عصر؛ می خورند و لب غروب ها ... گوشه
دنج کوه .. روبروی آفتاب می نشینند و از خجالت سرخ شدنش را؛ می بینند .. که چه نرم و آهسته دامن می کشد ؛برود .
اول شب ... دلت با موج های روی ماسه .. می آید و پس می رود ..
در آرامشی تاریک
و خلسه ای مواج ...
و دریایی که گاهی آن جاا ... نوری می درخشد . و خاموش می شود ..
گاهی آن ورتر ها ..
ماهی مستی ...
می جهد
و شلپ ..
می خورد آب.