آدمها گاهی بد می شوند.آن قدر که دیگران حال دیدنشان را هم ندارند. نمی دانم این بد بودن را حس کرده اید یا هنوز نه.ولی یک

وقت هایی آن قدر مزه اش تلخ است که هیچ شبیه شوکولات هم؛ نیست.خیلی باید قوی باشی که نگذاری خودت نباشی.شاید

اصلا هیچوقت هم نشود. ولی وقتی می شود ؛ فقط می خواهی از پل, بد بودن دور شوی تا نیفتی توی, آب, کدر و سیاهی که هیچ؛ شبیه آب

نیست.

آدمها ؛ گاهی حتی پس از سالها؛ نمی توانند همدیگر را بشناسند.مهم هم نیست که چی و کی باشند.وقتی اینقدر موم, نچسبی هستی که هیچ جا نچسبی ؛

یعنی نچسبی.

وقتی نچسبی.. باید برگردی توی, خودت و پیله ات را ؛ بپیلی!شاید اینجوری بتوانی مشکلت را آب کنی ..البته شاید.

یک دوستی داشتم که دیگر نیست. مرد نازنینی بود. سنش از من بیشتر بود ..شاید دو برابر. استوار ارتش بود و در کرمانشاه خدمت

می کرد.چون اخلاق خیلی خوبی داشت و آدم, ذاتا مرتبی هم بود و باافسران ارشد روابط خوبی به خاطر نظم و مرتبی اش و تیپ خوبش

داشت..فرمانده پادگان او را کرده بود بقول خودش شوفر, اتوبوس, پادگان. کارش این بود که هر صبح خانواده های, افسرهای ارشد را می

برد شهر؛و بعد از ساعتی؛ آنها را به پادگان بر می گرداند. لباس, ارتشی, بسیار شسته رفته ای داشت. می گفت : تو همین رفتن و برگشتن

ها متوجه توجه یکی از خانمهایی میشود که قبلا نبودند. کمی که پرس و جو می کند می فهمد خواهر زاده فرمانده پادگان است که برای تعطیلات

تابستان؛ آمده است کرمانشاه؛ خانه دایی اش. بعد از یک ماه ..حس میکند یک چیزی دلش را هی فشار می دهد. البته این هم می

گفت که دل فشاری هایش؛ چیز, تازه ای نبودند. از بس دلش همیشه فشرده شده بود؛ می فهمید که باز هم عاشق شده است. آن موقع

ها؛ هنوز دلش زیرفشار,عشق, سمانه خانم نیفتاده بود.سمانه خانم هم هنوز اسیر, سبیل های مستطیلی و حرف شنوی های, ذاتی محمد علی نشده

بود .یعنی هنوز اصلا قیافه همدیگر را ندیده بودند ..برای همین؛ محمد علی برای این جور فشارهای, دلی..کاملا آزاد بود. خودش بود و یک

دست لباس, فرم و اندامی تقریبا لاغر با کفش هایی که هر روز پنج بار دستمال می خوردند و شلواری اطو کشیده که بقول خودش..هندوانه می

برید.استوار محمد علی از فرط شورو شوق تازه ای که هر روز توی, رگ هایش می دوید ... آئینهء استاندارد اتوبوس را برمی داشت و جایش

آئینه غیر استاندارد, بزرگ زد تاوقت, رانندگی؛ صورت مریم خانم را ببیند. این اولین اشتباهش بود ؛ بدون اینکه بفهمد.بعد وقتی راه

می افتاد؛ پرسرعت راه می افتاد. مسیر را ویراژ می داد.لای, ویراژها..برمیگشت عقب و مریم خانم را دید می زد . این هم دومین

اشتباهش بود. وقتی به بازار میرسیدند و دگمهء در, اتوبوس را فشار میداد تا باز شود؛ می پرید پائین و برای مریم خانم راه باز می کرد..لبخند

می زد . چهار ماه ..محمد علی خان این کارها را کرد تا اینکه مریم خانم؛ یه هویی دود شد. فردای دود شدن این دختر خانم؛ کواکب محمد علی

ریخت به هم. باورش شد که این فشار؛ غیر از آن فشارها بود که این همه سال؛ دل, ارتشی اش را بالا پائین می کرد. فهمیده بودخواهر

زاده سرتیپ؛ خیلی مورد توجه دایی اش است.فهمیده بود مریم خانم خیاط خوبی است و می تواند پول دربیاورد. حتی فهمیده بود نیمی

از پادگان دنبال عقد کردن مریم خانم است.برای همین دل پرفشارش را شور برداشت که نکند از دستم برود بشود زن جناب

سروان ابراهیمی. نکند سبیل های, گروهبان چرخی؛ کار خودش را بکند و مریم خانم دلباخته پیچ وتاب سبیل های او شود.نکند احمد

دژبان؛ این دختر را شیفته قد و بالای, سربه فلک کشیده خودش بکند.نکند ..نکند...نکند.این نکندها کار خودش را کرد و محمدعلی رفت

دفتر فرمانده پادگان.بدون گل.حتی یادش رفت برود قنادی آ مش جلال و یک قوطی شیرین زبانبرای فرمانده ببرد. از بس عجله

داشت؛ آن روز حتی یادش رفت صورتش را از ته؛ اصلاح کند. وارد دفتر که شد ..پاشنه پاهایش را محکم کوبید به هم. ترررق... افسر

دفتر.. سرش را بالا آورد و با پوزخندی گفت: چیه استوار؟ محمد علی می گفت.. اولش نفهمیدم چه باید بگویم ولی زود خودم را که گم

کرده بودم؛ پیدا کردم. گفتم تقاضای حضور جناب فرمانده را دارم.لطفا اطلاع دهید. حرف محمد علی که تمام شد؛ زودتر از

افسر..در,چوبی, اتاق, فرمانده ..با صدای آرام و کشیده ای بلند شد..و چکمه های سرتیپ آمد تو. محمدعلی خیلی ترس برش داشته بود ..

کف دست هایش عرق کرده بودند و خوب می فهمید که سینه اش هم؛ پشت آن دگمه های بسته؛ خیس, عرق شده اند .محمد علی بسرعت

سلام نظامی شیک و محکمی به فرمانده داد و فرمانده همان طور که او را خوب نگاه می کرد آمد جلو و گفت ..چه کار داری؟ محمد علی گفت کار

خصوصی دارم جناب فرمانده. سرتیپ ..سرش را آورد جلو پرسید من و تو کار خصوصی داریم با هم؟ محمد علی تا خواست جواب بدهد در

باز شد و زن, فرمانده آمد تو.شیفته خانم؛ بدون اینکه محمد علی را دیده باشد تاپ تاپ کنان رفت داخل اتاق فرمانده و فرمانده پشت سر

او با عجله دوید اتاقش. داخل, اتاق, فرمانده داد و بیداد شیفته خانم بلند بود . هیچ صدایی از فرمانده نبود.گلوی فرمانده پادگان که افسرهای

قلچماق از شنیدن تارهای صوتی اش به لرزه می افتادند..خشک بود و تارها پژمرده و صدا..بریده بود. محمد علی بدون اینکه توجهی به افسر

اتاق بکند رفت جلو و از لای در داخل اتاق را نگاه کرد؛ ولی ناگهان در با لگد, شیفته خانم باز شد و خورد به پیشانی محمد علی و خون از پیشانی

بزرگ, استوار آمد ریخت روی, زمین و لباسش . شیفته خانم گوش بزرگ محمد علی را گرفت و او را کشان کشان برد بیرون و در حالی که

مانند سرجوخه ها و گروهبان های کارکشته؛ فحش های بدی می داد؛ استوار را انداخت بیرون و گفت برو ماشینتو روشن کن..اینجا چه میکنی

؟و بعد رفت. محمدعلی می گفت..: من آن موقع خیلی گیج شده بودم. اصلا نمی فهمیدم چرا به این سرعت اتفاق ها؛ اتفاق می

افتند.تا خواستم برگردم اتاق فرمانده ؛ خود فرمانده آمد بیرون و گفت برو ماشین را روشن کن..تا برنگشته.و برگشت اتاقش. محمد علی بعد

از آن روز حس کردمریم خانم  را دارد فراموش می کند.یک مدت بعد؛دید دارد از تنها زندگی کردن؛ دق می کند.برای همین وقتی

مطمئن شد نمی تواند به مریم خانم برسد و خواهر زاده نصیب پسر دایی می شود؛ بنای عاشق شدن را گذاشت و تند تند؛هر نیم روز یک

بار عاشق شد. داستان عاشقی های استوار به سه چهار سالی رسید. یک روز که از کرمانشاه به تیپ, دو یکی از شهرها منتقل شده بود و داشت

می رفت برای صبحانه اش؛ کله پاچه بگیرد تا قاچاقی ببرد پادگان و دلی از عزا در بیاورد..داخل کله پاچه فروشی, اصغر تنبک؛ چشمش به

زنی می افتد که آن وقت, سحر آمده بود؛ کله پاچه بگیرد.محمد علی خودش می گفت از مردانگی, زن؛ خیلی خوشم آمده بود . برای همین

وقتی زن کله پاچه اش را گرفت رفت..محمد علی بدون اینکه منتظر, قابلمهء کله پاچه خودش شود ..افتاده بود دنبال او و ردش را تا دم, در,

خانه شان..گرفته بود.

من قصه این ازدواج را از محمد علی؛ دو سه جور شنیده بودم . نمی دانم کدام راست بود؛ ولی می دانم محمد علی بالاخره گردن به حلقه

انگشتر داد و گیر افتاد.سالها بعد؛ محمد علی یک پسر و دو دختر داشت. و زنی که هفته ای یک بار می رفت کله پاچه می گرفت و استوار از

صدای داد و فریادش؛ آن قدر می ترسید که از فرمانده پادگان کرمانشاه و سرهنگ, فرمانده تیپ دو؛ نمی ترسید. آن فشار؛ جای خود را

از دل؛ به زندگی محمد علی داده بود و دمار از روزگار, سالهای, پس از استواریش؛ می گرفت.ولی محمد علی او را عاشقانه دوست داشت.

عاشق, خانه مرتبش بود که همه اش یک حیاط کوچک با کاشی های شکسته و یک باغچه زهوار در رفته با یک درخت, سیب, بی نا و دو سه

اتاق تو در تو؛ با پتو هایی انداخته مزین به ملافه بود و با لامپ های زرد؛ روشن می شد و دوازده ظهر نشده؛ می رفت خانه و شوربا و پلو با مرغ

و گاهی "کله دوش" با کاسهء پر از ترشی, فلفل می خورد و نیم ساعتی پشت پنجره .. خودش را می داد به آفتاب یا سایه ابرها..و چرت

می زد.

محمد علی الان سالها نیست .وقتی پسرش داشت از سربازی, تمام شده اش برمی گشت ..وانت می رود ته دره و پسر محمد علی؛ که

جوان مودب و خجالتی و برومندی بود.. فوت می کند. محمد علی وقتی پسرش رفت.. شکست. تا شد. انگار سالهااا پیر بود. فراموشی

گرفت. سکته کرد. بردنش بیمارستان. وقتی شنیدم بیمارستان بستری است و حال و روز خوشی ندارد .. عصر یک روزی رفتم

دیدنش. وارد اتاق که شدم ..پر بود از فک و فامیل های محمد علی که بعضی هارا می شناختم خیلی هارا نه. محمد علی تا سرش را برگرداند مرا

دید ..مرا شناخت. زیر, سیم,  دستگاهها؛ نیم خیز شد... چشمانش تندی پر شدند از گریه.. دست هایش را که گرفتم.. با عشق فشار داد.

گفت ایشان آقای ... هستند... آقای ...هستند. و بعد سرش را گذاشت شانه ام ؛و باهم گریه کردیم. سمانه خانم همسرش می

گفت محمدعلی هیچکس را نمی شناخت ..حتی مرا . چطور شما را شناخت؟ 

من چیزی نگفتم. من سالها با مردی دوست بودم که جای, پدرم بود. آدمی که دلش؛ عاشق, عاشق شدن بود و به هیچ عشقی هم؛ بدی

نکرد. همه عشق هایش اورا تنها گذاشتند و او فقط سرتکان داد و لبخند زد. فقط صورتش را شش تیغی اصلاح می کرد... سبیل هایش را

مرتب می کرد .. و نمی گذاشت یک تار, موی, سبیل؛ از دیگری بلندتر شود .. آخرش هم عاشق, کسی شد که هم از او می ترسید؛ هم

دوستش داشت و کنارش... وقتی بچه هایش را می دید ..از ته آن دل پرفشارش؛می خندید. آن قدر زیبا و خواستنی لبخند می زد و می

خندید که من هنوز هم عاشق لبخند هایش مانده ام. گاهی هم با زنبیل, پلاستیکی, قرمزش ..می دوید بازار؛ خیار و گوجه و سبزی و پیاز,

سفارشی, زنش را بگیرد. همیشه وقتی راه می رفت..انگار می دوید.

محمد علی تمام زندگی اش را دوید و بعد رفت؛ کنار پسرش...خوابید .

او هنوز هم بیدار نشده است.

دلم تنگ شد ..کجایی دوست جان 

                                                                                                                                                                                                                                      پنجشنبه نهم خرداد هزارو سیصد و نودو هشت

 

چه تصادفی! پنچشنبه است و دعا برای همهء رفته گان

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد ۱۳۹۸ساعت 18:44 توسط |

مدرسه هایی که ما می رفتیم بقول امروزی ها؛ لاک چری نبودند.ساده بودند. همهء حیاط, مدرسه؛ یا آسفالت بود یا شنی.پنجره ها؛ شیشه داشتند..و در, کلاس ها..چوبی بودند.بعضی ها شکسته ..بعضی ها نشکسته.سبز .. آبی . سالن ها پر بود از بچه های, کچل و لاغر یا چاق؛ با لباس های ساده ..کثیف..وصله دار..گاهی هم تمیز و اطو کشیده. روی, دست, بعضی بچه ها ..حباب های, کوچکی بود. فکر می کردیم وقتی می روند لب, جوی یاآبی که ماهی های ریز بگیرند یا قورباغه؛که قورباغه ها یه هویی از آب می پریدند بیرون..اینها یکه می خورند و ترس برشان می دارد و همان ترسیدن ها ..حباب می شوند روی, پوست, دست هایشان. خیلی ها مداد داشتند. ولی مداد خیلی ها؛ نیمه بود.بعضی ها پاک کن نداشتند.. برای همین؛ سر, کلاس یا امتحان؛ با سقل (ریش) گرفتن ..پاک کن قرض می کردند اندازه دو سه بار کشیدن روی کلمه ای .کلاس های بالاتر که رفتیم... پروژکتور و دوربین و اینجور چیزها آوردند آزمایشگاه مدرسه.ممد ..وقتی چشم قورباغه ایش را می آورد می گذاشت میکروسکوپ..فکر میکرد لویی پاستور شده است.برای همین وقتی با یک چشم بسته ..سر از میکروسکوپ بر می داشت و نگاهت می کرد..انگار به میکروب نگاه می کند.سالها بود همه سر, کلاس؛ مدام آی ام یونس و تی بل و پیکچر. ویندو می گفتیم بدون اینکه سر از ریره کاری هایش در بیاوریم.بین آن همه بچه های مدرسه شاید به زحمت سه چهار نفری پیدا می شدند که سالی یک دوبار سوار هواپیما می شد؛ که متاسفانه یا خوشبختانه من یکی از آنها بودم.

این ها را نمیگویم که که بگویم کله گنده بودیم ولی هنوز مهماندار های هما را یادم است که چه شیک و پیک می آمدند و لپ مان را می چیدند یا ... ؛و ما با حرص بچگانه مان؛ جای ماتیک شان را با دستمال کاغذی های هما؛پاک می کردیم و یک شوکولات انگلیسی می دادند با یک اسباب بازی کوچک؛ که می بردم می دادم احمد قره.احمد قره عاشق هواپیما بود..آن قدر که قسم خورده بود بزرگ که شد؛ یک مهماندار بگیرد. خودش می گفت " زن مهماندار میگیرم .. میارم نشانتان میدهم..دماغ تان بسوزد" و من نفهمیدم دماغ ما چه ربطی به زنش داشت؟! احمد قره بزرگ که شد ؛ شد راننده تاکسی فرودگاه مهرآباد..که مدام میخواست مهماندارهای هواپیماهای هما را که به زمین می نشستند؛ به خانه شان برساند ولی آخرش با یک راننده زن تاکسی سبز ازدواج کرد. جالب است که مینا خانم هم؛همیشه دلش همیشه می خواست یک خلبان شوهرش باشد!اینها را گفتم که بگویم زمان ما؛ مارا مثل بعضی از مدرسه لاکچری بروهای تهران ؛ اروپا نمی بردند یا فرانسه یادمان نمی دادند و یا پای مان را نمی مالیدند و نمره الکی نمی دادند. بچه های دوره ما؛ وقتی نمره شان کم می آمد برف پاکن مدیر را دستمال می کشیدند تا می رسیدند به شیشه و قالپاق ..بعد اگر آقای مدیر که همیشه خودش را می زد به کور رنگی.. دلش به حال دستمال ها می سوخت .. به آموزگار می گفت نیم نمره ای..دو نمره ای ارفاق قائل می شد. یا مادر آقای آموزگار که دم, هر غروب می رفت دم, در, منزل, نقی دنبه ؛که ظرف شیرش را از کوکب خانم مادر نقی بگیرد..نقی می پرید حیاط و ظرف رابه زور میگرفت میبرد دم در, خانه آموزگار و همان دم, در ..از اکرم خانم؛ مادر,؛ با لب و لوچه های تپل آویخته اش خواهش میکرد به پسرش بگوید بیست و پنج صدم اضافه نمره بدهد؛   کارنامه اش نسوزد.یک بچه هایی هم بودند عمرا به ماشین آقای مدیر یا ظرف شیر آموزگار نگاه کنند. سر بالا می گرفتند مثل, لات های, قدیم ... و آخر سال؛ مردانه رد می شدند و کارنامه پر از نمره های شاهکارشان را میگرفتند میبردند خانه شان و دو دست مشت و لگد مشتی می خوردند از پدرهایشان و منتظز, مهر می شدند؛ دوباره همان نمره ها را سال بعد هم؛ پاس کنند.

آری ..اینچنین بود برادر.

ما بچه های, آن چنان روزگاری هستیم نه لوس های, این روزگار.

                                                                                                                                                                              دوشنبه ششم خرداد هزارو سیصد و نود و هشت  

+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد ۱۳۹۸ساعت 20:44 توسط |

همیشه دلم می خواست یک جای, دنج و آرام برای خودم داشته باشم. جایی که هیچکس را؛ راهی به آن جا نباشد.فقط خودم باشم و ؛ خودم. حس می کردم باید چنین جایی را داشته باشم. آن قدر این باید و خواستن را جستجو کردم؛ تا به جایی رسیدم که باید می رسیدم.

در مسیر این زندگی ..من با آدم هایی آشنا شدم که یا نبودند یا نیمه بودند یا مثل شهاب؛ آمدند و رفتند. سر, خیلی چیزها؛ صداقتم را زمین گذاشتم . یک آدم هایی مثلا عاشقم شدند .یک سری هایشان؛ متنفر شدند. یک بعضی هایشان؛ واقعا انسان های شخیص و خوبی بودند.اکنون ها؛ گاهی هنوز هم با هم حرف می زنیم و دود, حرف هایمان را گرد می کنیم. مثل دود, تنباکوی, قلیان هایی که هیچوقت در عمرم نکشیدم. اکنون دوستان باده ای من؛ از اینجا تا دور دور ها هستند.از همین شهر بگیرتا لب مرز ترکیه و بیا پائین تا رضائیه و مهاباد؛سنندج ؛ کرمانشاه ؛لرستان ؛بروجرد؛ اهواز؛ شیراز و بندرعباس و پل و یزد و زاهدان؛ مشهد ؛ تربت و مازندران و رشت و آنکارا؛ پاریس ؛ مونیخ ؛ برلین ؛ وین و فلورانس؛ بخارست و مسکو و بوستون؛کالیفرنیا و نیویورک, آمریکای, دور . من خیلی از اینها را با باده و به باده شناختم.

گاهی آدم ها می آیند از حس هایت تکه ای بدزدند.از صداقتت؛ کمی کم کنندو چشمانت را به پرده ای بیاویزند. من اینجا آدم هایی با حس های فوق العاده دیدم. کم سن و سال هایی بزرگ؛ که احساس هایی شگرف داشتند. بزرگ هایی که خود را کوچک می کردند؛ تا باورشان کنی.مردهایی که هیچوقت مرد نبودند و زن هایی که زنانگی نمی دانستند و روزگارشان را گم کرده بودند و به هوای سراب آمده بودند. پسرهایی با هیجان هایی برخاسته از توهمات جوانی و دخترانی پرشور از فکرهایی که خود ؛ برای خود ساخته بودند و دنبالش؛ می دویدند.

با همه اینها من اگر عکس همهء آنهایی را که به اینجا آمدند و رفتند یا هستند را؛ می خواستم بزنم به دیوار.. خیلی از قاب عکس ها؛ خالی بودند. حتی شبح هم نبودند.

یک چیزهایی به گفتن نمی آیند .

به هر دلیل و هزار دلیل ..نمی شود گفت.

مثل دردی که از نبودن مادر داری. یا ا زتاریکی, خاموش شدن, فانوس, پدر.یا حس هایی پر از دوست داشتنی های, شیرین, زندگی که دوروبر, همهء ما پرسه می زنند؛ و ما خیلی از آنها را نمی بینم. یا زجر, خیلی از چیزهایی که با شیرینی, لحاف کشیده ای؛ همراه هستند.

یک جاهایی واقعا کم می آوردم بنویسم. حس هایم جاری نمی شدند.سرد بودند. یخ هم کنارش..یخ می زد. گم شان می کردم لابلای همهء خواستن هایی که در دلم بود.

هنوز هم خیلی وقت ها نمی توانم بنویسم.

از بس نوشتم و ندیدم. نوشتم و ندیدن.نوشتم و نبودن.نوشتم و حس کردم بیگانه ام .دورم ..تنهایم.

ولی من بهترین بودن هایم را؛در نبودن های, بسیاااار تلخ , مادرم داشتم.یا با پدرم .یا با همهء یادگاری های, سالهایی که پشت سر گذاشته ام.

من حتی لحظه های, خوابیدن های, قبرم را هم؛ همین جا نوشتم.لحظه هایی که یک روز... مجبورم داشته باشم شان. خیلی از نبودن ها را واقعا حس کردم.یعنی در حالی که نمرده ام..مردم. تنگی نفس های, زیادی سراغم آمدند؛ از بس غصه ها را ریختم دلم و زیر باران و غرش رعد و برق و سیاهی, ابرها..می کشیدم شان بیرون ..ودوباره سر می کشیدم.

من با باده کهن به جاها و آدم هایی رسیدم که هیچوقت فکر نمی کردم برسم. به رفاقت ها و دوستی ها؛ و دوست داشتنی بزرگ ... و نگرانی ها و شادی های, پرشکوه.گاهی می خواستم با بیل و کلنگ بیفتم به جان باده ... و کهنی از او در بیاورم؛ که حظ کند! ولی من این دل را نداشتم.می خواستم هااا..ولی دلش را نداشتم. آخر اینجا سرزمین تک و تنهایی های من بود .یک سال قبلش پدر و یک سال بعدش مادرم را از دست دادم .

می دانی... زندگی خیلی وقت ها؛ خیلی سر به سرت می گذارد.یک وقتی حس میکنی خیلی چیزها است؛ ولی نیست. یک وقت هایی هم نیست.. اما تو می گویی هست. یک جایی ؛ جایی می رسی که می مانی که هست یا نیست ؟

از شه سوار زیبا .. تا دل, کوهستان, سخت.

یک روزی این زندگی به پایان می رسد ..

دوست ندارم کسی پشت سرم؛ یا کنار, سرم باشد.

می خواهم تنها بروم.

از اینهمه تکلف برای رفتن..بدم می آید.

خاک شدن که این حرف ها را ندارد.

مردن که این سایه ها را نمی خواهد.

خوب و بدم ..مال خودم.من می دانم و؛ خدای من.آن قدر از خداوند؛ خدای, سخت و خشنی ساخته اند که گرما و مهربانی اش را نمی بینیم. ماهمه..خدای, همیم. خدا ..یک اسم است.حقیقت, آن چیزی که ما دنبالش هستیم بودن, سحر امیز و پرشکوهی است که چون نمی دانیم اسمش چیست..به او گفتیم خدا...تا فرو نریزیم.وقتی ما به هم خوبی می کنیم و مهربانیم و هم را دوست داریم ..می شویم خدای, هم. خداوند جز همین خوبی ها و مهربانی ها و حتی خشم ها نیست. از اوج خشم می آئیم پائین و می شویم مهربان .گاهی هم از عمق, مهربانی .. اژدهای فریادمان ..اوج میگیرد ..می رود بالا. ما همین هستیم که هستیم.

می خواهم از همهء آنها که رنجیدند و رفتند..رنجیدند و هستند؛ یا قدم هایشان با من راه آمده و باده کهن را با همه تلخی هایم؛دوست دارند؛ پوزش بخواهم.

به روایتی؛ امشب و به افسانه ای؛ فردا هشت ساله می شوم.

هشت سالگیم مبارک

ممنون که هستید. مرسی که بودید.

می دانم بعضی ها که رفته اند؛ هنوز هم گاه گاهی که کم نیست..دزدکی می آیند و سر می کشند خانه قدیمی شان را.

زنده باشید دوستان 

 

                                                                                                                                                                                                                                      پنجشنبه دوم خرداد هزارو سیصدو نود و هشت 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد ۱۳۹۸ساعت 20:8 توسط |