مدرسه هایی که ما می رفتیم بقول امروزی ها؛ لاک چری نبودند.ساده بودند. همهء حیاط, مدرسه؛ یا آسفالت بود یا شنی.پنجره ها؛ شیشه داشتند..و در, کلاس ها..چوبی بودند.بعضی ها شکسته ..بعضی ها نشکسته.سبز .. آبی . سالن ها پر بود از بچه های, کچل و لاغر یا چاق؛ با لباس های ساده ..کثیف..وصله دار..گاهی هم تمیز و اطو کشیده. روی, دست, بعضی بچه ها ..حباب های, کوچکی بود. فکر می کردیم وقتی می روند لب, جوی یاآبی که ماهی های ریز بگیرند یا قورباغه؛که قورباغه ها یه هویی از آب می پریدند بیرون..اینها یکه می خورند و ترس برشان می دارد و همان ترسیدن ها ..حباب می شوند روی, پوست, دست هایشان. خیلی ها مداد داشتند. ولی مداد خیلی ها؛ نیمه بود.بعضی ها پاک کن نداشتند.. برای همین؛ سر, کلاس یا امتحان؛ با سقل (ریش) گرفتن ..پاک کن قرض می کردند اندازه دو سه بار کشیدن روی کلمه ای .کلاس های بالاتر که رفتیم... پروژکتور و دوربین و اینجور چیزها آوردند آزمایشگاه مدرسه.ممد ..وقتی چشم قورباغه ایش را می آورد می گذاشت میکروسکوپ..فکر میکرد لویی پاستور شده است.برای همین وقتی با یک چشم بسته ..سر از میکروسکوپ بر می داشت و نگاهت می کرد..انگار به میکروب نگاه می کند.سالها بود همه سر, کلاس؛ مدام آی ام یونس و تی بل و پیکچر. ویندو می گفتیم بدون اینکه سر از ریره کاری هایش در بیاوریم.بین آن همه بچه های مدرسه شاید به زحمت سه چهار نفری پیدا می شدند که سالی یک دوبار سوار هواپیما می شد؛ که متاسفانه یا خوشبختانه من یکی از آنها بودم.

این ها را نمیگویم که که بگویم کله گنده بودیم ولی هنوز مهماندار های هما را یادم است که چه شیک و پیک می آمدند و لپ مان را می چیدند یا ... ؛و ما با حرص بچگانه مان؛ جای ماتیک شان را با دستمال کاغذی های هما؛پاک می کردیم و یک شوکولات انگلیسی می دادند با یک اسباب بازی کوچک؛ که می بردم می دادم احمد قره.احمد قره عاشق هواپیما بود..آن قدر که قسم خورده بود بزرگ که شد؛ یک مهماندار بگیرد. خودش می گفت " زن مهماندار میگیرم .. میارم نشانتان میدهم..دماغ تان بسوزد" و من نفهمیدم دماغ ما چه ربطی به زنش داشت؟! احمد قره بزرگ که شد ؛ شد راننده تاکسی فرودگاه مهرآباد..که مدام میخواست مهماندارهای هواپیماهای هما را که به زمین می نشستند؛ به خانه شان برساند ولی آخرش با یک راننده زن تاکسی سبز ازدواج کرد. جالب است که مینا خانم هم؛همیشه دلش همیشه می خواست یک خلبان شوهرش باشد!اینها را گفتم که بگویم زمان ما؛ مارا مثل بعضی از مدرسه لاکچری بروهای تهران ؛ اروپا نمی بردند یا فرانسه یادمان نمی دادند و یا پای مان را نمی مالیدند و نمره الکی نمی دادند. بچه های دوره ما؛ وقتی نمره شان کم می آمد برف پاکن مدیر را دستمال می کشیدند تا می رسیدند به شیشه و قالپاق ..بعد اگر آقای مدیر که همیشه خودش را می زد به کور رنگی.. دلش به حال دستمال ها می سوخت .. به آموزگار می گفت نیم نمره ای..دو نمره ای ارفاق قائل می شد. یا مادر آقای آموزگار که دم, هر غروب می رفت دم, در, منزل, نقی دنبه ؛که ظرف شیرش را از کوکب خانم مادر نقی بگیرد..نقی می پرید حیاط و ظرف رابه زور میگرفت میبرد دم در, خانه آموزگار و همان دم, در ..از اکرم خانم؛ مادر,؛ با لب و لوچه های تپل آویخته اش خواهش میکرد به پسرش بگوید بیست و پنج صدم اضافه نمره بدهد؛   کارنامه اش نسوزد.یک بچه هایی هم بودند عمرا به ماشین آقای مدیر یا ظرف شیر آموزگار نگاه کنند. سر بالا می گرفتند مثل, لات های, قدیم ... و آخر سال؛ مردانه رد می شدند و کارنامه پر از نمره های شاهکارشان را میگرفتند میبردند خانه شان و دو دست مشت و لگد مشتی می خوردند از پدرهایشان و منتظز, مهر می شدند؛ دوباره همان نمره ها را سال بعد هم؛ پاس کنند.

آری ..اینچنین بود برادر.

ما بچه های, آن چنان روزگاری هستیم نه لوس های, این روزگار.

                                                                                                                                                                              دوشنبه ششم خرداد هزارو سیصد و نود و هشت  

+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد ۱۳۹۸ساعت 20:44 توسط |