آدمها گاهی بد می شوند.آن قدر که دیگران حال دیدنشان را هم ندارند. نمی دانم این بد بودن را حس کرده اید یا هنوز نه.ولی یک
وقت هایی آن قدر مزه اش تلخ است که هیچ شبیه شوکولات هم؛ نیست.خیلی باید قوی باشی که نگذاری خودت نباشی.شاید
اصلا هیچوقت هم نشود. ولی وقتی می شود ؛ فقط می خواهی از پل, بد بودن دور شوی تا نیفتی توی, آب, کدر و سیاهی که هیچ؛ شبیه آب
نیست.
آدمها ؛ گاهی حتی پس از سالها؛ نمی توانند همدیگر را بشناسند.مهم هم نیست که چی و کی باشند.وقتی اینقدر موم, نچسبی هستی که هیچ جا نچسبی ؛
یعنی نچسبی.
وقتی نچسبی.. باید برگردی توی, خودت و پیله ات را ؛ بپیلی!شاید اینجوری بتوانی مشکلت را آب کنی ..البته شاید.
یک دوستی داشتم که دیگر نیست. مرد نازنینی بود. سنش از من بیشتر بود ..شاید دو برابر. استوار ارتش بود و در کرمانشاه خدمت
می کرد.چون اخلاق خیلی خوبی داشت و آدم, ذاتا مرتبی هم بود و باافسران ارشد روابط خوبی به خاطر نظم و مرتبی اش و تیپ خوبش
داشت..فرمانده پادگان او را کرده بود بقول خودش شوفر, اتوبوس, پادگان. کارش این بود که هر صبح خانواده های, افسرهای ارشد را می
برد شهر؛و بعد از ساعتی؛ آنها را به پادگان بر می گرداند. لباس, ارتشی, بسیار شسته رفته ای داشت. می گفت : تو همین رفتن و برگشتن
ها متوجه توجه یکی از خانمهایی میشود که قبلا نبودند. کمی که پرس و جو می کند می فهمد خواهر زاده فرمانده پادگان است که برای تعطیلات
تابستان؛ آمده است کرمانشاه؛ خانه دایی اش. بعد از یک ماه ..حس میکند یک چیزی دلش را هی فشار می دهد. البته این هم می
گفت که دل فشاری هایش؛ چیز, تازه ای نبودند. از بس دلش همیشه فشرده شده بود؛ می فهمید که باز هم عاشق شده است. آن موقع
ها؛ هنوز دلش زیرفشار,عشق, سمانه خانم نیفتاده بود.سمانه خانم هم هنوز اسیر, سبیل های مستطیلی و حرف شنوی های, ذاتی محمد علی نشده
بود .یعنی هنوز اصلا قیافه همدیگر را ندیده بودند ..برای همین؛ محمد علی برای این جور فشارهای, دلی..کاملا آزاد بود. خودش بود و یک
دست لباس, فرم و اندامی تقریبا لاغر با کفش هایی که هر روز پنج بار دستمال می خوردند و شلواری اطو کشیده که بقول خودش..هندوانه می
برید.استوار محمد علی از فرط شورو شوق تازه ای که هر روز توی, رگ هایش می دوید ... آئینهء استاندارد اتوبوس را برمی داشت و جایش
آئینه غیر استاندارد, بزرگ زد تاوقت, رانندگی؛ صورت مریم خانم را ببیند. این اولین اشتباهش بود ؛ بدون اینکه بفهمد.بعد وقتی راه
می افتاد؛ پرسرعت راه می افتاد. مسیر را ویراژ می داد.لای, ویراژها..برمیگشت عقب و مریم خانم را دید می زد . این هم دومین
اشتباهش بود. وقتی به بازار میرسیدند و دگمهء در, اتوبوس را فشار میداد تا باز شود؛ می پرید پائین و برای مریم خانم راه باز می کرد..لبخند
می زد . چهار ماه ..محمد علی خان این کارها را کرد تا اینکه مریم خانم؛ یه هویی دود شد. فردای دود شدن این دختر خانم؛ کواکب محمد علی
ریخت به هم. باورش شد که این فشار؛ غیر از آن فشارها بود که این همه سال؛ دل, ارتشی اش را بالا پائین می کرد. فهمیده بودخواهر
زاده سرتیپ؛ خیلی مورد توجه دایی اش است.فهمیده بود مریم خانم خیاط خوبی است و می تواند پول دربیاورد. حتی فهمیده بود نیمی
از پادگان دنبال عقد کردن مریم خانم است.برای همین دل پرفشارش را شور برداشت که نکند از دستم برود بشود زن جناب
سروان ابراهیمی. نکند سبیل های, گروهبان چرخی؛ کار خودش را بکند و مریم خانم دلباخته پیچ وتاب سبیل های او شود.نکند احمد
دژبان؛ این دختر را شیفته قد و بالای, سربه فلک کشیده خودش بکند.نکند ..نکند...نکند.این نکندها کار خودش را کرد و محمدعلی رفت
دفتر فرمانده پادگان.بدون گل.حتی یادش رفت برود قنادی آ مش جلال و یک قوطی شیرین زبانبرای فرمانده ببرد. از بس عجله
داشت؛ آن روز حتی یادش رفت صورتش را از ته؛ اصلاح کند. وارد دفتر که شد ..پاشنه پاهایش را محکم کوبید به هم. ترررق... افسر
دفتر.. سرش را بالا آورد و با پوزخندی گفت: چیه استوار؟ محمد علی می گفت.. اولش نفهمیدم چه باید بگویم ولی زود خودم را که گم
کرده بودم؛ پیدا کردم. گفتم تقاضای حضور جناب فرمانده را دارم.لطفا اطلاع دهید. حرف محمد علی که تمام شد؛ زودتر از
افسر..در,چوبی, اتاق, فرمانده ..با صدای آرام و کشیده ای بلند شد..و چکمه های سرتیپ آمد تو. محمدعلی خیلی ترس برش داشته بود ..
کف دست هایش عرق کرده بودند و خوب می فهمید که سینه اش هم؛ پشت آن دگمه های بسته؛ خیس, عرق شده اند .محمد علی بسرعت
سلام نظامی شیک و محکمی به فرمانده داد و فرمانده همان طور که او را خوب نگاه می کرد آمد جلو و گفت ..چه کار داری؟ محمد علی گفت کار
خصوصی دارم جناب فرمانده. سرتیپ ..سرش را آورد جلو پرسید من و تو کار خصوصی داریم با هم؟ محمد علی تا خواست جواب بدهد در
باز شد و زن, فرمانده آمد تو.شیفته خانم؛ بدون اینکه محمد علی را دیده باشد تاپ تاپ کنان رفت داخل اتاق فرمانده و فرمانده پشت سر
او با عجله دوید اتاقش. داخل, اتاق, فرمانده داد و بیداد شیفته خانم بلند بود . هیچ صدایی از فرمانده نبود.گلوی فرمانده پادگان که افسرهای
قلچماق از شنیدن تارهای صوتی اش به لرزه می افتادند..خشک بود و تارها پژمرده و صدا..بریده بود. محمد علی بدون اینکه توجهی به افسر
اتاق بکند رفت جلو و از لای در داخل اتاق را نگاه کرد؛ ولی ناگهان در با لگد, شیفته خانم باز شد و خورد به پیشانی محمد علی و خون از پیشانی
بزرگ, استوار آمد ریخت روی, زمین و لباسش . شیفته خانم گوش بزرگ محمد علی را گرفت و او را کشان کشان برد بیرون و در حالی که
مانند سرجوخه ها و گروهبان های کارکشته؛ فحش های بدی می داد؛ استوار را انداخت بیرون و گفت برو ماشینتو روشن کن..اینجا چه میکنی
؟و بعد رفت. محمدعلی می گفت..: من آن موقع خیلی گیج شده بودم. اصلا نمی فهمیدم چرا به این سرعت اتفاق ها؛ اتفاق می
افتند.تا خواستم برگردم اتاق فرمانده ؛ خود فرمانده آمد بیرون و گفت برو ماشین را روشن کن..تا برنگشته.و برگشت اتاقش. محمد علی بعد
از آن روز حس کردمریم خانم را دارد فراموش می کند.یک مدت بعد؛دید دارد از تنها زندگی کردن؛ دق می کند.برای همین وقتی
مطمئن شد نمی تواند به مریم خانم برسد و خواهر زاده نصیب پسر دایی می شود؛ بنای عاشق شدن را گذاشت و تند تند؛هر نیم روز یک
بار عاشق شد. داستان عاشقی های استوار به سه چهار سالی رسید. یک روز که از کرمانشاه به تیپ, دو یکی از شهرها منتقل شده بود و داشت
می رفت برای صبحانه اش؛ کله پاچه بگیرد تا قاچاقی ببرد پادگان و دلی از عزا در بیاورد..داخل کله پاچه فروشی, اصغر تنبک؛ چشمش به
زنی می افتد که آن وقت, سحر آمده بود؛ کله پاچه بگیرد.محمد علی خودش می گفت از مردانگی, زن؛ خیلی خوشم آمده بود . برای همین
وقتی زن کله پاچه اش را گرفت رفت..محمد علی بدون اینکه منتظر, قابلمهء کله پاچه خودش شود ..افتاده بود دنبال او و ردش را تا دم, در,
خانه شان..گرفته بود.
من قصه این ازدواج را از محمد علی؛ دو سه جور شنیده بودم . نمی دانم کدام راست بود؛ ولی می دانم محمد علی بالاخره گردن به حلقه
انگشتر داد و گیر افتاد.سالها بعد؛ محمد علی یک پسر و دو دختر داشت. و زنی که هفته ای یک بار می رفت کله پاچه می گرفت و استوار از
صدای داد و فریادش؛ آن قدر می ترسید که از فرمانده پادگان کرمانشاه و سرهنگ, فرمانده تیپ دو؛ نمی ترسید. آن فشار؛ جای خود را
از دل؛ به زندگی محمد علی داده بود و دمار از روزگار, سالهای, پس از استواریش؛ می گرفت.ولی محمد علی او را عاشقانه دوست داشت.
عاشق, خانه مرتبش بود که همه اش یک حیاط کوچک با کاشی های شکسته و یک باغچه زهوار در رفته با یک درخت, سیب, بی نا و دو سه
اتاق تو در تو؛ با پتو هایی انداخته مزین به ملافه بود و با لامپ های زرد؛ روشن می شد و دوازده ظهر نشده؛ می رفت خانه و شوربا و پلو با مرغ
و گاهی "کله دوش" با کاسهء پر از ترشی, فلفل می خورد و نیم ساعتی پشت پنجره .. خودش را می داد به آفتاب یا سایه ابرها..و چرت
می زد.
محمد علی الان سالها نیست .وقتی پسرش داشت از سربازی, تمام شده اش برمی گشت ..وانت می رود ته دره و پسر محمد علی؛ که
جوان مودب و خجالتی و برومندی بود.. فوت می کند. محمد علی وقتی پسرش رفت.. شکست. تا شد. انگار سالهااا پیر بود. فراموشی
گرفت. سکته کرد. بردنش بیمارستان. وقتی شنیدم بیمارستان بستری است و حال و روز خوشی ندارد .. عصر یک روزی رفتم
دیدنش. وارد اتاق که شدم ..پر بود از فک و فامیل های محمد علی که بعضی هارا می شناختم خیلی هارا نه. محمد علی تا سرش را برگرداند مرا
دید ..مرا شناخت. زیر, سیم, دستگاهها؛ نیم خیز شد... چشمانش تندی پر شدند از گریه.. دست هایش را که گرفتم.. با عشق فشار داد.
گفت ایشان آقای ... هستند... آقای ...هستند. و بعد سرش را گذاشت شانه ام ؛و باهم گریه کردیم. سمانه خانم همسرش می
گفت محمدعلی هیچکس را نمی شناخت ..حتی مرا . چطور شما را شناخت؟
من چیزی نگفتم. من سالها با مردی دوست بودم که جای, پدرم بود. آدمی که دلش؛ عاشق, عاشق شدن بود و به هیچ عشقی هم؛ بدی
نکرد. همه عشق هایش اورا تنها گذاشتند و او فقط سرتکان داد و لبخند زد. فقط صورتش را شش تیغی اصلاح می کرد... سبیل هایش را
مرتب می کرد .. و نمی گذاشت یک تار, موی, سبیل؛ از دیگری بلندتر شود .. آخرش هم عاشق, کسی شد که هم از او می ترسید؛ هم
دوستش داشت و کنارش... وقتی بچه هایش را می دید ..از ته آن دل پرفشارش؛می خندید. آن قدر زیبا و خواستنی لبخند می زد و می
خندید که من هنوز هم عاشق لبخند هایش مانده ام. گاهی هم با زنبیل, پلاستیکی, قرمزش ..می دوید بازار؛ خیار و گوجه و سبزی و پیاز,
سفارشی, زنش را بگیرد. همیشه وقتی راه می رفت..انگار می دوید.
محمد علی تمام زندگی اش را دوید و بعد رفت؛ کنار پسرش...خوابید .
او هنوز هم بیدار نشده است.
دلم تنگ شد ..کجایی دوست جان
پنجشنبه نهم خرداد هزارو سیصد و نودو هشت
چه تصادفی! پنچشنبه است و دعا برای همهء رفته گان