همیشه دلم می خواست یک جای, دنج و آرام برای خودم داشته باشم. جایی که هیچکس را؛ راهی به آن جا نباشد.فقط خودم باشم و ؛ خودم. حس می کردم باید چنین جایی را داشته باشم. آن قدر این باید و خواستن را جستجو کردم؛ تا به جایی رسیدم که باید می رسیدم.

در مسیر این زندگی ..من با آدم هایی آشنا شدم که یا نبودند یا نیمه بودند یا مثل شهاب؛ آمدند و رفتند. سر, خیلی چیزها؛ صداقتم را زمین گذاشتم . یک آدم هایی مثلا عاشقم شدند .یک سری هایشان؛ متنفر شدند. یک بعضی هایشان؛ واقعا انسان های شخیص و خوبی بودند.اکنون ها؛ گاهی هنوز هم با هم حرف می زنیم و دود, حرف هایمان را گرد می کنیم. مثل دود, تنباکوی, قلیان هایی که هیچوقت در عمرم نکشیدم. اکنون دوستان باده ای من؛ از اینجا تا دور دور ها هستند.از همین شهر بگیرتا لب مرز ترکیه و بیا پائین تا رضائیه و مهاباد؛سنندج ؛ کرمانشاه ؛لرستان ؛بروجرد؛ اهواز؛ شیراز و بندرعباس و پل و یزد و زاهدان؛ مشهد ؛ تربت و مازندران و رشت و آنکارا؛ پاریس ؛ مونیخ ؛ برلین ؛ وین و فلورانس؛ بخارست و مسکو و بوستون؛کالیفرنیا و نیویورک, آمریکای, دور . من خیلی از اینها را با باده و به باده شناختم.

گاهی آدم ها می آیند از حس هایت تکه ای بدزدند.از صداقتت؛ کمی کم کنندو چشمانت را به پرده ای بیاویزند. من اینجا آدم هایی با حس های فوق العاده دیدم. کم سن و سال هایی بزرگ؛ که احساس هایی شگرف داشتند. بزرگ هایی که خود را کوچک می کردند؛ تا باورشان کنی.مردهایی که هیچوقت مرد نبودند و زن هایی که زنانگی نمی دانستند و روزگارشان را گم کرده بودند و به هوای سراب آمده بودند. پسرهایی با هیجان هایی برخاسته از توهمات جوانی و دخترانی پرشور از فکرهایی که خود ؛ برای خود ساخته بودند و دنبالش؛ می دویدند.

با همه اینها من اگر عکس همهء آنهایی را که به اینجا آمدند و رفتند یا هستند را؛ می خواستم بزنم به دیوار.. خیلی از قاب عکس ها؛ خالی بودند. حتی شبح هم نبودند.

یک چیزهایی به گفتن نمی آیند .

به هر دلیل و هزار دلیل ..نمی شود گفت.

مثل دردی که از نبودن مادر داری. یا ا زتاریکی, خاموش شدن, فانوس, پدر.یا حس هایی پر از دوست داشتنی های, شیرین, زندگی که دوروبر, همهء ما پرسه می زنند؛ و ما خیلی از آنها را نمی بینم. یا زجر, خیلی از چیزهایی که با شیرینی, لحاف کشیده ای؛ همراه هستند.

یک جاهایی واقعا کم می آوردم بنویسم. حس هایم جاری نمی شدند.سرد بودند. یخ هم کنارش..یخ می زد. گم شان می کردم لابلای همهء خواستن هایی که در دلم بود.

هنوز هم خیلی وقت ها نمی توانم بنویسم.

از بس نوشتم و ندیدم. نوشتم و ندیدن.نوشتم و نبودن.نوشتم و حس کردم بیگانه ام .دورم ..تنهایم.

ولی من بهترین بودن هایم را؛در نبودن های, بسیاااار تلخ , مادرم داشتم.یا با پدرم .یا با همهء یادگاری های, سالهایی که پشت سر گذاشته ام.

من حتی لحظه های, خوابیدن های, قبرم را هم؛ همین جا نوشتم.لحظه هایی که یک روز... مجبورم داشته باشم شان. خیلی از نبودن ها را واقعا حس کردم.یعنی در حالی که نمرده ام..مردم. تنگی نفس های, زیادی سراغم آمدند؛ از بس غصه ها را ریختم دلم و زیر باران و غرش رعد و برق و سیاهی, ابرها..می کشیدم شان بیرون ..ودوباره سر می کشیدم.

من با باده کهن به جاها و آدم هایی رسیدم که هیچوقت فکر نمی کردم برسم. به رفاقت ها و دوستی ها؛ و دوست داشتنی بزرگ ... و نگرانی ها و شادی های, پرشکوه.گاهی می خواستم با بیل و کلنگ بیفتم به جان باده ... و کهنی از او در بیاورم؛ که حظ کند! ولی من این دل را نداشتم.می خواستم هااا..ولی دلش را نداشتم. آخر اینجا سرزمین تک و تنهایی های من بود .یک سال قبلش پدر و یک سال بعدش مادرم را از دست دادم .

می دانی... زندگی خیلی وقت ها؛ خیلی سر به سرت می گذارد.یک وقتی حس میکنی خیلی چیزها است؛ ولی نیست. یک وقت هایی هم نیست.. اما تو می گویی هست. یک جایی ؛ جایی می رسی که می مانی که هست یا نیست ؟

از شه سوار زیبا .. تا دل, کوهستان, سخت.

یک روزی این زندگی به پایان می رسد ..

دوست ندارم کسی پشت سرم؛ یا کنار, سرم باشد.

می خواهم تنها بروم.

از اینهمه تکلف برای رفتن..بدم می آید.

خاک شدن که این حرف ها را ندارد.

مردن که این سایه ها را نمی خواهد.

خوب و بدم ..مال خودم.من می دانم و؛ خدای من.آن قدر از خداوند؛ خدای, سخت و خشنی ساخته اند که گرما و مهربانی اش را نمی بینیم. ماهمه..خدای, همیم. خدا ..یک اسم است.حقیقت, آن چیزی که ما دنبالش هستیم بودن, سحر امیز و پرشکوهی است که چون نمی دانیم اسمش چیست..به او گفتیم خدا...تا فرو نریزیم.وقتی ما به هم خوبی می کنیم و مهربانیم و هم را دوست داریم ..می شویم خدای, هم. خداوند جز همین خوبی ها و مهربانی ها و حتی خشم ها نیست. از اوج خشم می آئیم پائین و می شویم مهربان .گاهی هم از عمق, مهربانی .. اژدهای فریادمان ..اوج میگیرد ..می رود بالا. ما همین هستیم که هستیم.

می خواهم از همهء آنها که رنجیدند و رفتند..رنجیدند و هستند؛ یا قدم هایشان با من راه آمده و باده کهن را با همه تلخی هایم؛دوست دارند؛ پوزش بخواهم.

به روایتی؛ امشب و به افسانه ای؛ فردا هشت ساله می شوم.

هشت سالگیم مبارک

ممنون که هستید. مرسی که بودید.

می دانم بعضی ها که رفته اند؛ هنوز هم گاه گاهی که کم نیست..دزدکی می آیند و سر می کشند خانه قدیمی شان را.

زنده باشید دوستان 

 

                                                                                                                                                                                                                                      پنجشنبه دوم خرداد هزارو سیصدو نود و هشت 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد ۱۳۹۸ساعت 20:8 توسط |