پا می گذاری خانه ای بزرگ و ساکت... ماتت می برد از صدای, خنده هایی که از سالهای, دور؛ هنوز می پیچد لابلای درخت هاو دیوارهای, آجر قرمزش
پشت میله های, قرمز, رنگ ریختهءقبرستان ... چشم می دوزی سنگ به سنگ, گورهایی که خوابیده هایش؛ روزی روزگاری بودن شان دل های, پرامید من و تو بودند.
چرا هیچی همیشه کنارمان نیست؟
چرا دل, آدمی؛ اینهمه بی دل است و پاهایش؛ گاهی.. بی نای ترین پای, دنیااست؟
از کاسه تا آب
از آب تا خاطره
از خاطره تا خانه
از خنده های, سال های, دور تا لا به لای درخت و دیوارها
پشت میله های قرمز, ریختهء گورستان
یک دنیا کاسه آب و خاطره و خانه و خنده های دور خوابیده اند
و من ...
باورم نمی شود که باورم می شود زندگی .. یعنی همین .
هرچه باشیم..خوب و بد. بودار و بی بو.راست و دروغ. صاف و ناصاف. کلک و بی کلک ... عاشق و بی عشق ..دیوانه و عاقل..همین است که هست
آخر, خطی ... باید پیاده شد و مانند سایه در مه ؛ رفت.
شنبه چهارده بهمن هزاروسیصدو نودوهفت شمسی