ه,ی ...  

سریع برگشتم؛ پشتم را نگاه کردم.

هی.. از بچگی برایم یعنی هو.یک نوع صدا زدن بی ادبانه ...بدم می آمد از آوای, کشدارش.

خودم هم حس کردم واکنشم خشن بود ولی خوب؛ من همینم.آقای, مسنی بودکه با عصا ایستاده بود...با

لبخندی کم پشت.. پشت لب هایش!کف دست چپش را نشانم داد .. که یعنی آرام باش.از

اینکه یک چکسلواکیایی به انگلیسی سلام می کند متعجبم کرد ..ولی سریع فکر کردم شاید چک

نیست.آمد جلو به روسی گفت ... زیباست؟ نگاهم نا خودآگاه رفت سمت رودخانه ولتاوا.یک

رودخانه زیبا که از وسط پراگ می گذرد.سرم را تکان دادم..و فاصله گرفتم.مرد سعی کرد با دستش

شانه ام را لمس کند؛ ولی شانه ام را کنار کشیدم. از این کارهای هرچند از سر, ضعف, غریبه ها ؛ هیچ

خوشم نمی آید.حس خوبی هم از بودن او نداشتم. برای همین؛ زیرلب خداحافظی کردم و

کنار ولتاوا...قدم زدم. 

من با این هی ؛ هی ها دارم. هی یعنی مرا ببین.. هی یعنی مرا نگاه کن ..یعنی ببین چه

می گویم...یعنی وایستا ببینم...یا ورد, بلند, زبان, چوپان؛ صدای, هشدار. هی برای من هیچوقت سلام,

خودمانی نبود.مثل غریبه هایی است که یه هویی می خواهند با تو صمیمی شوند و کنارت خوش باشند به هر هی

ای.اما... یک وقتایی با هی عشق می کنم. مثل دیشب .. که رفتم بالکن ...به هوای,

نور,سحرآمیز,مهتاب.من همیشه عاشق نور ماه بودم. بچگی هایم ماه را دوست داشتم. زل می زدم به

ماه و تا دل او..راه می رفتم.خیلی وقت ها با مادرم می رفتم حیاط... هر دو زل میزدیم به ماه.مادر از

پشت شیشه های عینکش .. ماه را انگااار سال هاست ندیده؛ می دید.و من؛ شیفتهء ماه و مادر می

شدم...در دل تاریک شب ..زیر سایهء شاخه های, درخت, گیلاس ...و دلم میخواست دنیا همان

جا که هستیم...بایستد و چرخ هایش شکسته شوند و جلو نرود.مثل یک گاری, چرخ, شکسته.هر موقع توی,

اتاق می خوابیدم ..پشت پنجره های, چوبی, اتاق ... از پشت شیشه مربع...ماه را می دیدم . حس

میکردم...نور, ماه؛ روی, صورتم ..راه می رود. دی شب؛ نور, ماه افتاده بود داخل

اتاق..روی, کف,چوبی, اتاق...و من دلم؛ تنگ شد برای مهتاب, کودکی هایم ..ماه, قدیمی

ام...ماه و مادر. رفتم بالکن ..و سرم را بردم بالا...زل زدم به دل ماه.کمی که گذشت باز فهمیدم

چشم هایم؛ کم سو تر شده اند. دیگر آن پسر, کوچولوی, شیطان, شب ها نبودم.سایه های, توی, ماه را؛ به

زحمت می دیدم.خیلی دلم برای آن چشم ها تنگ شد.چشم ها تر شدند از یاد, خاطره های, جوانی شان

.آن قدر بی عینک ماه را کاویدم...تا سایه ها را؛ دوباره واضح دیدم.ستاره ها را سرد ؛ولی همچنان

شلوغ دیدم که در تاریکی شب..دور از چشم همه..چشمک می زدند به من .انگار فهمیده بودند در دلم چه

می گذرد. آن قدرررر عاشق این چشمک هایشان هستم ..که نگو .آن قدر نشستم که حس کردم پررویی

ام از دیدن زیبای, شب...از حد گذشته است .یادم آمد با بچه ها که بودیم؛ دست شان را می

گرفتم میگفتم هی.. گ ل؛ آیااا بااخ .. گورنه گوزل دی (هی...بیا ماه را ببین. چقدر زیباست)و

بچه ها می گفتند هانی؟( کو)و من ..انگشت دستم را می بردم رو هوا ..و جای,ماهرا؛ نشان می دادم و

می گفتم... اوردا( آن جا)... و همه با هم؛ ماه را نگاه می کردیم و از خوشگلی اش میگفتیم.یا ماشین

های, برو را که؛ ویییش...می آمدند می رفتند ... نشان می دادیم به هم میگفتیم هی..بورا باااخ(

هی..اینجارا ببین)وجلوی دوچرخه فروشی که می رسیدیم ... می دویدیم بینی مان را می چسباندیم

روی, شیشه میگفتیم...دو چرخه لره باااخ ( دوچرخه هارا ببییین).گاهی وقت ها هم که دو سه دختر

زیبا داشتند رد می شدند را نشان هم می دادیم میگفتیم..(هی بولار نه گوزل دی لررر )

( هی..اینا چه خوشگلن)و قاه قاه می خندیدیم... ولی ناصر پرروتر بود و یک سوت ریز و درشتی مثلا از

تعجب؛ می زد که لبهایش را به لب های, بی ریخت ترین اورانگوتان, دنیا شبیه می کرد و وقتی می

گفتم ...می خندید و بعد اخم هایش را میکرد توی, هم و از زیر پلک چشمهایش نگاه می کرد به من و می

گفت ..هی .. می زنمت ها...و من می خندیدم و فرار میکردم و او ؛ دنبالم می دوید به هوای

گرفتن من.برای من هی از این هی ها بود..نه از آن هی ها.هنوز نیز هی هایی وارد زندگی آدم می

شوند یا از کنار آن می گذرند. آن قدر از این هی ها دوروبر, زندگی ها ریخته اند که به حساب و کتاب

نمیایند.فردا؛ به امروزم ..هی خواهم گفت. هر چیزی که می رود..هر چیزی که دور است ..هر هی

ای ... هی دارد.هی های, آدمی را پایانی نیست.آدمی با این هی ها زنده است.هی ها..برای همین

هستند.هی...می زنمت ها. هی ..بیا برویم.هی ...نگران نباش.هی ..یادته ... هی ؛ ببخش.هی

 خدا هست.هی...دوستت دارم... .

هی های مان را نگه داریم.. هی هی نکنیم..شاید مثل باد ب,رمند...بروند؛ و تو.. سالهاااا بگذرد

..تا سایه اش را ببینی. خیلی خوش شانس باید باشی که سایه از زیر, لای, پنجره... آرام آرام بخزد تو

... و تو هی ات را ببینی و به هوایش ؛ بیایی پشت پنجره...بالکن.. زیر نور ماه... عاشقانه های قدیمی

ات را ..ساز دهنی بزنی.

 

                                                                                                                                                                                                                     دوشنبه؛ بیست و دوم مهر,هزارو سیصدو نودو هشت

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۸ساعت 14:9 توسط |