پراید ... زرد و نحیفی از راه رسید ...

گفتم نصف راه .... گفت بپر نصف راه.

راننده ..سن زیادی داشت و گردن پراید را محکم گرفته بود .

نصف, راه که رفتیم ؛ برگشت گفت : این همه سال دو چیز اذیتم

کرد .یکی اینکه مزه دهان مان یادمان رفته دوم این که مهر و محبت

مان را از دست دادیم.

بعد زل زد آسفالتی که تند تند می رفت زیر پراید ..

آخر شهناز ... آقایی گفت نصف راه ... گفت بپر نصف راه ... دورت

بگردم.

و من ؛خوشم آمد .. خنده لم داد؛ گوشه لبم .

یک کم که گذشت؛ برگشت به من و آن آقای پشتی گفت:اینم نصف

راه ... بفرمائید دورتان بگردم ... و من یک اسکناس ده تومانی دادم

دستش با دعای خدا بهتون دلخوشی بده و عاقبتتان بخیر... ؛ و او

خندید و گفت ... دورت بگردم م م.

پراید که رفت ... دعا کردم نان و پنیر سفره اش کم نشود .... و فووت

کردم تاکسی, پراید, زردی که ؛ حالم را خوش کرده بود.

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر ۱۴۰۲ساعت 18:17 توسط |